کوچه ها بود و بازی های کودکانه ات و صدای مادرت که از ایوان حیاط صدا می زد محمد ابراهیم

مادری که همیشه با شور و عشق  مادرانه اش همچون  شیرزنی  چهار فرزند قد و نیم قدش را بدور از پدر پرستاری می کرد . در کنج یک مکانی که دور از همسایه بود و چراغهای کوچه در دل خاموشی و وحشت همه جار ا فرا می گرفت با شجاعت و بدون هیچ ترسی در خانه ای که تنها یک اتاق داشت لالایی هایش را تا صبح بر بالین فرزندان می خواند تا با صدای او کودکان به خواب بروند و او بیدار باشد و  بچه ها احساس ترس به خود راه ندهند . من آن زمان شاهد بودم که چطور سادات خانم از بچه ها مراقبت می کرد . محمد اسماعیل و محمد ابراهیم و دو دخترشان را . هنوز با گذشت سالها یادم هست تو پ بازی ها ی تو کوچه های خاکی و شیطنت های کودکانه و هزاران خاطره ...... و وقتی خبر درگذشت ایشان را شنیدم بسیار اندوهگینم از آن همه ..... روحش شاد